راه
چیست؟
نواری که می رساند
مبدا را به مقصد
گاه فراموش می کنم
مبدا جای من است
و این منم که می باید در راه
روم
گاه فراموش میکنم
و مینشینم به راه مینگرم
و صبر میکنم
تا مقصد به سویم آید
گاه انقدر مینشینم
که عبور خورشید
انتهای راه را
رنگارنگ نشانم میدهد
و زمانی که پایان میپذیرد
تنها سیاهی است
که در مقصد میبینم
اما نه
من باید بدوم
مقصد اگر سرابی هم باشد
باید بدوم
جز من و این راه
و مقصدی
که گه روشن است
و گه تاریک
چیز دیگر نیست
برمیخیزم
میدوم
کیارش خوشباش
دیگر نباید
چیزی را دوست بداری
نه شکوفه های رسته بر آبشار
نه آبشار روشن شده به انوار
نه انوار آفتاب بازگشته از
گیسوانش
دیگر نباید به چیزی بخندی
نه به زوزه باد در میان امواج
نه به امواج بلند و بی رنگ
آینه
نه به آینه های خالی از رویش
دیگر نباید کینه بورزی
همه عشقهایت را ساده کن
دشمنانت را ببخش
و بی صدا زندگی کن
عاقبت این حرکت روز و شب را
لااقل تو نخواهی دید
قانع باش به عمر کوتاه خویش
قانع باش به دیدن
پروانه شدن کرمهای ابریشم
کیارش خوشباش
گیرم که صدای موج
خواب چمن ها را آراست
گیرم که صدای باد
بالهای پرستوها را نوازش کرد
در نبودنت
هیچ نوایی به خوابم آرام
نمیدارد
و هیچ نوازشی تیمار عقده هایم
نیست
هوایم گرفته است
اما دلم نمی بارد
قفسش را غبار سالهاست
و نفسش را سردای دلتنگی
من دیگر خودم نیستم
هر تکه ای از جانم
به گوشه ای مرده است
این بی قراری ها دست من نیست
بیا هی ساز بزن
بخوان به آهنگ نهان قلبم
دستهای ما باز بر چمنها
یکدیگر را خواهند جست
کیارش خوشباش
تن خاک دوباره میشود سبز
دل سرد زمین روزی شود گرم
چه کردست این فلک با قلب شاعر
که در رگهای او خون میزند یخ؟
به خاطر آورد روزی که گلدان
ز هجر گل به فصل سرد باران
تنش خشک و غمین شد چون بیابان
ترک برداشت خاک نرم گلدان
به زیر برف و سرمای زمستان
دل شاعر به واقع این چنان است
زبانش گنگ و قاصر از بیان است
ندارد
خامه شرح فراقی
غم دوری زیبا رو نگاری
که بر دیده درآید چون خیالی
و یادش افکند آتش به جانی
هم ار آتش ببارد همچو باران
وگر دریا ، شود صحرای سوزان
خروشد موج رویایش به هجران
کند خاموش و سردش چون زمستان
کیارش خوشباش
آه
که چه اندازه
دلم برای سنجاقکها میسوزد
آنهایی که در پی نور بودند
اما اسیر طوفان گشتند
خشک بود زمین
و سرد بود آسمان
ابری چکید
و دستانی بخیل
باران را به یغما برد
آه
که چه اندازه
دلم برای یاسمنها میسوزد
آنهایی که به عشق فراخوانده شدند
اما در تلاطم زمان سوختند
کیارش خوشباش
16 آگوست 2013
در صفی
طولانی
پشت صدها تن بی تن
و صدها تن بی سر بودم
سکه ای در دستم
آنچنان مشت گره کرده و سخت
که نبینندش کس
و نیافتد از دست
در صفی طولانی
پشت صدها بی سر
نتوانم دیدن
جز تا نوک بینی و تنی پیش به
روی
و تنی پشت به سر
دو طرف دیواری
پایشان لنگه به لنگه کفشی است
از آهن و زر
که به پا بر دارند
و همی پیش آیند
انتهای دیوار
انتهای این صف
که همه عمر بر آن سر کردم
جعبه ای بود سپید
روی میزی قرمز
پشت آن جعبه تنی بی سر بود
دستهایش چه فراخ
نه برای ماندن
که برای بردن
سکه در دستی تنگ
رفت از دست که رفت
پیش آن دست فراخ
دستها بالا رفت
سکه انداخته شد
به درون جعبه
و صدایی آمد
سکه بر سکه صدایی دارد
سکه بر آب صدایی دارد
سکه بر خون صدایی دیگر
به کناری رفتم
تن من بی سر بود
کیارش خوشباش
در سکوت
مبهم آینه ها
صدا می آید
بلبلان بی صدا
درهای قفسهاشان به هم میکوبند
درها به هم می خورند
چون کوه
اما بی صدا
خاموش
صدا می آید
اسب آهنین سمهایش
بر خطوطی موازی میساید
می خراشد آهن بر آهن
اما بی صدا
مرد فریاد کشید
زن شیون کرد
نه
صدایی نیست
همه اصوات به خاموشی شب
میگروند
که صدایی پنهان
همه آنها را
در بر میگیرد
در صدای باران
همه اصوات گران خرد شوند
همه شان
کوتاه و خموش اند کنون
در صدای باران
ذهن من نمناک است
هر چه فریاد کنید
گوش من تنها
شر شر و چک چک شنود
کیارش خوشباش
زنی در آستانه فصلی سرد زاده شد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان آبستن یک انفجار بود
و قلبی که با جریان عشق می تپید
به ضربان گرم خورشید پایان داد
در آستانه فصلی سرد
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را دانستم
آن لحظه که مرگ برخواست از فراموشی
باد صرصر اینک با خود هجای وداع را تکرار میکند
از وزش او کوهها به خود لرزیدند
رود از حرکت باز ایستاد
درختان در بستر مرگی سرد خفتند
برگها ریختند و گلها پژمردند
زمین سخت شد
و دیگر هیچگاه از آن هیچ نرویید
اما در آستانه فصلی سرد
غنچه ای با ساقهای لاغر کم خون
سر از زمین برآورد
سوز سرد زمستان به تنش برمیخورد
و خون در آوندهایش یخ میبست
نجات دهنده یک زن است
که در کنج انزوا به مرگ می اندیشد
چگونه میتوان به او گفت که او زنده است؟
کیارش خوشباش
9 دسامبر 2014
آن هنگام
که نگاهش ژرف
و صدایش پر زنگ
و آغوشش گرم بود
به او دروغ گفتم
حقیقت را گاه
حصاری سخت در بر گرفته است
سخت است
زندانی صداقت
و اسیر عشق گشتن
پس آنگاه که نفسم
میان زنجیر بافته گیسوانش
و دستهایم
میان گلبرگهای ریخته بر بدنش
بود
به او دروغ گفتم
باران می بارید
و گمشده ای بر در کوبید
من ندانستم که او
میان این همهمه جنگ و خون
کودکی هدیه آورده است
نور را
و خدا را کشتم
عشق را
در پستوی خانه نهان کردم
و به او دروغ گفتم
که دوستش ندارم
کیارش خوشباش
چشمها را باید شست
واقعا
لاشه سگ
چه کم از گل کاری شهر
دارد؟
چه سوالی بود این؟
من چرا میپرسم؟
چرا میپرسم چرا؟
بیایید نپرسیم چرا
نپرسیم چرا
دست این کودک فال فروش
نانی نیست
اما در جیب کودک آن شاسی بلند
تبلتی هست نهان
چون همه اینها زیباست
تبعیض زیباست
زندگی زیباست
جنگ زیباست
برده داری زیباست
و اشکال از چشمهای ماست
که کسی آنها را نشسته است
آب را گل نکنیم
شاید در پایین دست
شاعری نالایق
درحال شستن چشمهایش باشد
تا نپرسد که چرا
دست هر کودک شهر
تبلتی خالی است
کیارش خوشباش