کیست می خواهد براند شبانه آهنین ارابه را
در میان ازدحام ارابگان؟
پدری است با فرزندش.
ازدحام از چیست؟
آنکه راه را بر ایشان بسته کیست؟
پابرهنگان خسته اند.
می دوند و می گریزند از میان ارابگان.
چون رها کرد افسار اسبش را پدر
در آغوش گرمش کشید آن نازنین پسر.
"هراسانی چرا؟ چهره می پوشانی چرا؟"
" ای پدر،
نمی بینی شارلِن را مگر؟
تاج بر سر دارد او، چون نیزه می ماند دمش"
"نه این سایه های مردم است"
"با من بیا به آسمان، فرزند دلربای من.
دلنشین بازیگری است آسمان ای کودکم.
من تو را با خود به ساحل می برم آنجا که امن
جامگان زر برت تن می کنم."
"ای پدر،
نشنیدی صدای شارلِن را مگر؟
قول هایش را شنیدم در دو گوشم من به نجوا."
"نه این صدای نم نم است"
"زیبا پسر، باری تو را نیست آن سر تا بیایی؟
بی تاب اند دخترانم در انتظارت ای پسر"
" ای پدر،
دخترانش را نمی بینی مگر؟
در کناره پایکوبان در خیابان می روند"
"نه اینها سایه های بیدهای کهنه اند"
"دوستت دارم پسر، با من بیا."
"ای پدر،
شارلِن مرا در برگرفته است اینچنین"
"نه این منم،
در آغوش پدر خفتی پسر.
آه، ای پسر."
آنچنانش سخت در بازو گرفت
کشتی جانش به گل پهلو گرفت.
مُرد فرزند ز سنگینی آغوش پدر
در نیایددیگر اینک بانگ خاموش پسر.
بسته فیلم های کوتاه پرسونا شامل شش فیلم کوتاه با مضامین متفاوت است. این مجموعه نقد، حاصل تماشای شش فیلم کوتاه مستقل است که هرکدام از جهان، مسئله و منطق روایی خاص خود می آیند. این فیلم ها نه یک جریان مشخص را نمایندگی می کنند و نه لزوما در پی گفت وگویی مستقیم با یکدیگرند. آنچه آن ها را کنار هم قرار می دهد، نه اشتراک مضمونی یا فرمی، بلکه صرفا هم زمانی تماشای آن ها و امکان خوانده شدنشان در یک متن انتقادی واحد است.
در این نوشته تلاش شده هر فیلم بر اساس منطق درونی خودش خوانده شود؛ بدون تحمیل معنای بیرونی یا ساختن پیوندهایی که در خود اثر وجود ندارند. برخی از این فیلم ها بر فضا و تصویر تکیه دارند، برخی بر ایده و تمثیل، برخی بر نقد ساختارها و برخی بر تجربه های شخصی و عاطفی. کیفیت ها، ضعف ها و دستاوردهایشان نیز به همان اندازه متنوع است.
ادامه مطلب ...
فصل اول سریال True Detective از آن دست آثاری است که شروعی درخشان، ساختاری خلاقانه و فضاسازی جذاب دارد. اما هرچه به پایان نزدیک می شود، از همان کیفیت اولیه فاصله می گیرد. سریال تا قسمت ششم، با استفاده از روایت غیرخطی، بازجویی های زمان حال و بازگشت های مکرر به گذشته، موفق می شود تعلیقی موثر و ریتمی تند ایجاد کند. تعلیقی که نه بر پایه ی اکشن، بلکه بر مبنای تردید، ابهام و شک به روایت شخصیت ها شکل می گیرد. در این بخش ها، مخاطب با اثری مواجه است که به هوش او اعتماد دارد و به جای ارائه پاسخ های صریح، پرسش های جدی مطرح می کند.
اما از جایی به بعد، سریال به تدریج مسیر خود را تغییر می دهد. در دو قسمت پایانی، ریتم روایت به طور محسوسی کاهش می یابد و به جای پیشبرد دراماتیک داستان، شاهد طرح مفاهیم و مضامینی هستیم که بیش از آن که از دل روایت بیرون آمده باشند، حالتی شعاری، اغراق آمیز و غیرواقعی پیدا می کنند. ابهامی که تا پیش از این نقطه قوت سریال بود، جای خود را به توضیح، پیام پردازی و جمع بندی های اخلاقی شعاری می دهد. جمع بندی هایی که نه تنها با فضای واقع گرایانه ابتدایی اثر هم خوان نیستند، بلکه باعث تضعیف تاثیر کلی سریال نیز می شوند.
در نتیجه، True Detective نمونه ی قابل توجهی از اثری است که با فرمی خلاق و روایتی جسورانه آغاز می شود، اما در پایان، به جای پایبندی به منطق درونی خود، به سمت ساده سازی، نمادپردازی افراطی و تحمیل معنا حرکت می کند. مسیری که در نهایت، قدرت و صداقت روایت را زیر سوال می برد.
ادامه مطلب ...
لحظه ها نرم و ساکت می بارند
و روزی ملال انگیز را
چکه چکه می سازند.
خون می چکد از سر انگشت زمان
چکه چکه،
تیک تیک،
ساعت بی خبر از عمق زمان می گذرد.
در ولنگاری خود
منتظر، پرسه زنان بودم من
تا کسی یا چیزی
راه را طی شده پیشم فکند.
خسته بودم آن روز
خسته از پاشش آب
خسته از تابش نور
کودکی بودم و عمرم چه بلند
خسته از آنکه به من داد این پند:
«نکُش امروزت را»
و من او را کُشتم.
من به دست خودم او را به امانت دادم
دادمش به خورشید.
"و عقاب خورشید
آمد او را به هوا برد که برد."
من دویدم پی خورشید دوان
پس بگیرم همه ی عمر و زمان.
خورشید همان بود که بود،
همان است که هست.
می دود می تازد
تا باز برآید از پشت.
سال ماه می شود و هفته و روز و ساعت
و زمانی که تو گویی که نبوده است و نیست
نقشه ها نقش بر آب
یا که خطی در هم
رسم زیستن در زمانی که گذشت،
و دگر هیچ نمانده است برای ترسیم.
تو بگو آنچه کنون می بینی:
خانه ام مهمانی است
مجلسی طولانی است
تن من خوابیده است
استخوان هایم گرم
جرثومه ی فرسوده ی ملعون زمین می گوید:
«من نزاییدمش این آدمک نگنین را»
خانه...
خانه، دوباره خانه.
دور دست ها
آن سوی دشت
ناقوس آهنین مومنان را به سجود می خواند.
کفنم را پسری باز گشود
گردنم را بگرفت
و تکان داد و بگفت:
«بشنو افسون زمان را اکنون»
نمایش «دیوآب»، فراتر از یک اجرای صرفا فیزیکال، به مثابه یک فرایند آگاهانه در بازآفرینی و نقد اسطورههای بنیادین عمل میکند. نقطه قوت کلیدی این اثر، نه در تقلید صرف، بلکه در مهندسی خلاقانه یک اسطوره جدید است که با منابع کهن گره خورده است. در تحلیلهایی که اغلب بر جنبههای فرمال تمرکز دارند، این نقد تلاش میکند تا بر استراتژی اسطورهسازی درون نمایش متمرکز شود و نشان دهد چگونه نویسنده و کارگردان، مفاهیم کهن را به مثابه بستری برای طرح مسائل مدرن (قهرمانزدایی و جنسیت) به کار گرفتهاند. در بین اسطوره های کهن اسطوره هایی هستند که میتوانند با دیوآب ارتباط بگیرند. نزدیک ترین اسطوره ی ایرانی، اسطوره ی اوستایی «تیشتر و اپوش» است که به مفهوم دیوآب نزدیک می شود. در این نوشتار سعی می شود از طریق مقایسه اسطوره کهن با اسطوره مدرن ارتباطات اساطیری و معنایی آن واکاوی شود.
نمایش Back to Black ساخته سجاد افشاریان با شجاعتی عجیب و غیر قابل هضم به سراغ یکی از سختترین و انسانیترین موضوعات ممکن رفته است: تجربه تنهایی مطلق و شکنجه خاموش در زندان انفرادی. این اثر با انتخاب فضایی کاملا مینیمال (متشکل از تنها یک مستطیل سفید بر کف بلک باکس و یک چهارپایه) قصد دارد تمام توجه مخاطب را بر وضعیت روانی «علی»، زندانی سیاسی (با بازی سجاد افشاریان) متمرکز کند. کارگردان با حذف بازیگران فیزیکی و استفاده از تنها یک بازیگر اصلی و تبدیل شخصیتهای کلیدی زندگی علی (سرمه، همسرش، و حیدر، رفیقش) به صداهایی که از پس صحنه شنیده میشوند، قصد دارد جهان درون ذهن قهرمان داستان را به نمایش بگذارد؛ جهانی که تنها از خاطرات و گفتوگوهای بین شخصیت ها تشکیل شده است.
ادامه مطلب ...در روز نحس مهر
رفتنت گواه رهایی بود.
باغ بی برگ
در هوای سرد پاییز
قفس مرغ گرفتار را شکست.
پرده های خاکستری
خاطره تو را در هوایی تازه
با صدای باران میخوانند.
اگر هنر تئاتر را از زاویه «نمایش در نمایش» و کمدی فیزیکی تماشا کنید، هالهای از طنز و تعلیق پدیدار میشود که در دوبارهسازی فراز غلامی از The Play That Goes Wrong و با حضور احمد صمیمی، به صحنهای تازه بدل شده است. قتل آقای هاورشام نه تنها نسخهای دقیق از نمایش مشهور جاناتان سیر است، بلکه با زبان و فضای فارسی و ریتمی تند، به تجربهای متمایز در تئاتر ایران تبدیل شده است. این نقد سعی دارد با نگاهی جدید به تحلیلی با محوریت وفاداری و خلق نظمی نوین در بینظمی، به بافت این اثر بپردازد.
در هر گام
در دل خالی خواب
مقصد جاده ها با چشم شب گم می شود.
پایان سفر، فهم تازه ای از آغاز راه بود.
قطار انتظار در مه صبح خزان می گفت:
"شاید مقصد در نگاه تو باشد"
شاخه ای خشک از تن کهنه درخت جدا می شود.
پایان این راه، آغاز دوباره ای از راهی دیگر است.
در هیاهوی کوچه ها،
پاییز از پشت پنجره با باد سرد نوشت:
"رفتن همیشه رسیدن نیست"
تئاتر “بر زمین میزندش” به کارگردانی علی شمس، نه فقط یک اجرای نمایشی، که یک تجربه فلسفی و حسی عمیق است که مخاطب را به مرزهای واقعیت و خیال، تاریخ و اکنون، و زندگی و مرگ میکشاند. این اثر با بهرهگیری از زبانی سوررئال و نمادین، روایتی چندلایه از سفر انسان در زمان و مکان ارائه میدهد. سفری که در نهایت به پرسشهایی بنیادین درباره معنایابی، تقدیر و محدودیتهای بشری منجر میشود. کارگردان با جسارت هنری قابل تحسین، فضایی خلق کرده که در آن دکور متحرک و چرخان، تبدیل به نمادی از جهان گذران و قوانین گریزناپذیر هستی می شود. استعارهای بزرگ از شرایط انسانی و تلاش انسان برای یافتن معنا، تکیهگاه و هویت در جهانی است که مدام در حال چرخش و تغییر است.
ادامه مطلب ...